درباره وبلاگ

آرشیو

آخرین پستها

پیوندها

نویسندگان

نظرسنجی

آمار وبلاگ


سرزمین من پر از دخترکانیست که می روند تا رویاهاشان را به جنگ تقدیر ببازند... دخترکانی با بال های قیچی شده ... پشت سیم های خار دار قدرت ناموزون حاکمه .

منیژک من اما دخترکی بود که نخواست کنار دیگر پرنده های همجنس خودش ، پای بسته بماند در زمینی که از خاکش سر برآورده بود... نخواست نِشسته بر کناره ای غمگین، لاغر تر از اندام خویش، تنها آواز اندوه بخواند در گوش زندگی.

منیژک من گریه نمی دانست . اما خوب بلد بود بخندد به هزار بهانه  ... او که در ابتدای بادها به جای سیب سرخ حوا، اناری بر لبهاش رسیده بود که با هر لبخند ترکی تازه بر می داشت ، به رنگ خون ...  خوشدلانه و لجوجانه به ترک ها هم خوش بین بود . در فاصله ی منیژک من و تمام خوشبختی هایی که جا مانده بود از زندگیش، او یاد گرفت که شاد بماند تا آخر همیشه ... تمام آن همیشه ای که سهم هر آدمیست از زندگی ...

چنان "بی بال پریدن" را در عرصه ی سیمرغ های آدمخوار پرید که مرا هم توی پیچ واپیچ جاده ای که از آن می گذشتیم – شانه به شانه – غافلگیر کرد ... دانسته یا ندانسته ، نخ های خیمه شب بازی تقدیرش را پاره کرد و اوج گرفت.

پا که جدا شود از خاک، سقوط هم که کنی از بالاترینِ خویش، باز جاودانه می ماند در عمق وجودت لذت پرواز ... حتی اگر بشکنی در پایان راه ، افسانه ای می شوی که از هر تکه ی شکسته اش ، دخترکی نو زاده می شود ، با آرزوی پرواز ... حتی در سرزمینی که آسمانش سیاه از تازیانه هاست .

می دانم که در حریم حرمت شکوه رهایی از تقدیر ِ خاک ، روزی به تمام آرزو هایش خواهد رسید ... به تمام ان آغوشی که امن ترین جای دنیاست و صدای قشنگی که زمزمه ی خوشبختی را برایش خواهد خواند در آن حوالی .

قدر دانی می کنم از شما بزرگوارانی که همراهش بودید، دلداریش دادید در لحظه های تلخ و آفتاب را به یادش آوردید در تاریکی ... ثابت کردید تمام هستی هم اگر به ظلمتی کثیف رفته باشد، همیشه دستی هست که به سویت دراز می شود ... حتی اگر نورش در آن تاریکی به وسعت درخشش کرم کوچک شبتاب باشد ، باز هم همیشه دستی هست ... بی پناه و پشتیبان نمی مانند دخترکان پای بسته ی سرزمین من که آرزوی پرواز دارند.

سرزمین من پر از دخترکانیست که می روند تا رویاهاشان را به جنگ تقدیر ببازند ...
اما منیژکِ من از آنها نبود.  

ساره (نویسنده بلاگ منیژک)

پ.ن. هروقت دلتون تنگ شد به اینجا سر بزنید "http://www.fereshtegaan.mihanblog.com"


نوشته شده توسط :ساره
جمعه 23 اردیبهشت 1390-05:56 ب.ظ




از همون اولش معلوم بود یه گیری تو کارش هست . تو اون شلوغی و خر تو خر شب جمعه قبرستون ، همچین اومد پارک کرد جلو پای ما که انگاری از غیب ظاهرش کردن. ماشینش ازین دودره های فضایی بود. ازینا که فقط عکسش تو مجله هاست . همچین برق می زد که هوس می کردی بلیسیش ! پیاده شد و صاف اومد پشت سر ما که واستاده بودیم واسه پذیرایی. دلم آشوب بود از ضجه ی صاب میت ها. نمیدونم این روزا چرا همه ش "کِی تِرین" عزا میافته به ما . میت یه دختره بود هم سن و سالای خودم. ازین تصادفیا . می گفتن با ماشین رفته تو دیوار! خوش به حال ما که ماشین نداریم. زیر چشی داشتم دختر مایه داره رو دید میزدم . اگه خدا اینا رو آفریده ، لابد ما رو ریده ! از هیچی کم نداشت. قد و قیافه و مایه تیله ... یهو نیگاشو پرت کرد تو چشام ! گاز می گرفت نیگاش . اومدم رومو برگردونم که یه پوزخند یه وری زد و گفت « اون مانتو جیگریه بیشتر بهت میاد ! با این سیاهه شدی شبیه کلاغا » جان ؟؟؟ برق از سه فازم پرید. هاج و واج گفتم : مگه شما میشناسی ما رو ؟ باز یه وری خندید و گفت : « فلاکت ! من خودم خلقت کردم !!! امضای من پای تمام نقاشیاته  !!! » خیالم راحت شد که دیوونه ست . این بچه مایه دارا همه شون سه چار تخته شون کمه .  لابد یه جا تو کیی تِرین عروسی دیده مارو. پرسیدم شما آشنای میتی ؟ یه نیگاه سرسری به شلوغی دم قبر انداخت و گفت « آره ، میشناختمش ...» دوباره اون سگه رو ول کرد تو نیگاش که « نشناختی ، نه ؟! » ول کن ما نبود انگاری . گفت « عجب خری هستی ! حالا کی تخمشو نداره تو روی اون یکی واسته حرف بزنه ؟!!» جون منیژ سکته هه رو زدم . هزار سال هم فکرم نمی رفت که این «ساره» هه این ریختی باشه . میخواستم برم تو شیکمش که چه مرگته تو هی میای گیر می دی به ما ؟ ولی محض حفظ پرِمسیژ نوک دماغمو گرفتم بالا و گفتم : خب حالا حرف حسابت چیه شما ؟ روشو برگردوند به شلوغی و زیر لبی غرغر کرد که «من اگه حرفم حساب داشت که الان اینجا نبودم نابغه ...» دختره تخته های اصل کاریش کم بود . با نیگاش یکی رو نشون داد کنار شلوغیا . یه دختر نحیف ِ نی قلیون بود که داشت رو صندلی از حال می رفت و بقیه بادش می زدن . گفت «خواهر جنازه ست ... عزیزترین بود براش ...» بعد چش گردوند اون عقب یه پسره رو نشون داد  که چشاش قرمز بود و اخم قشنگی داشت . گفت « مرد یواشکی هاش بود ... غیر منتظره ترین بود براش ...»  بعد هم یه ژست فیلسوفانه گرفت واسه ما که « دقت کردی این "تَرین" ها همیشه دور می افتن از جنازه ؟ » یه خنده ی عجیب زد به اون دورا و گفت « ولی قشنگ مُرد ... میدونی ؟ یه جورایی مخ-شاد میزد همیشه. عاشق صدای باد بود. پشت فرمون که میشِست هی گاز میداد که صدای باد بپیچه تو پنجره ها. اون روز هم از خَر-مستی صدای باد چشاشو بسته بود که دیوارو ندید... قشنگ مُرد ... تا لحظه ی آخر داشت می خندید ... باید همیشه قشنگ مُرد! »  زیادی خیالش راحت بود ! مشکوک میزد یه جورایی . گفتم : شما که اینقد اطلاعاتت کامله چیکاره میتی که یه قطره هم اشکِ غصه تو چشات نیافتاده؟ یه خنده ی مسخره زد و گفت « مُردن که غصه نداره. غصه مال زنده هاست . اونایی هم که نشستن اونجا دارن ضجه می زنن خَرن ! بعد هم به تو چه که من چیکاره شم ؟ » طفلکی وضعش از تخته و اینا گذشته بود . شَرِشو هم که نمیکَند بره . گفتم: مگه نیومدی دلداری صاب مجلسا ؟ برو دلداریشون بده دیگه ! بذا ما هم به کِی تِرینمون برسیم... ابروهاشو انداخته بالا که « کی گفته من اومدم واسه دلداری ؟! با تو کار داشتم !!!» بفرما ! همه رو برق میگیره ما رو این «ساره»هه . با دلخوری چش نازک کردم براش که : چیه ؟ باز می خوای فحش بدی ؟... برای اولین بار مهربون نیگام کرد و گفت « نه دیگه !  اون موقع هنوز داشتم تربیتت می کردم واسه این دنیا . چند تا فحش دادم که فحش خورِت مَلَس شه! گاهی لازمه پشت آدم با کمربند سیاه شه تا بفهمه به کی پشت کرده . حالا من بهت تخفیف دادم و با چند تا فحش سر و تهش رو هم آوردم ... امروز اما اومدم آزادت کنم ! حالا که نخای پشت گردنتو پیدا کردی دیگه کاری به کارت ندارم. برو خوش باش با زندگیت ...» چشاشو گردوند سمت پسر یواشکیه و هیزی کنان گفت « از اون پسر صدا قشنگه هم نا امید نشو ... تو ندیدی ، ولی اونم اخم قشنگی داره ! » دختره از جنازه هه هم تعطیل تر بود . با این دیوونه ها نباس دهن به دهن شد . از سر وا کنی گفتم : مرسی که آزادمون کردی . حالا برو بذا به کارمون برسیم ... آخرین خنده ی کجکی شو زد و رفت ... ما هم رفتیم پی پذیراییمون و دیگه هم ندیدیمش تا موقع جمع و جور کردن بساط که چشمون افتاد به این آگهی ترحیم روی ماشینا . به جون منیژ خودش بود ! حتی همزادِ دوقلوش هم نبود . خودِ خودش بود ... سکته هه رو که زدیم هیچ، از اون روز بد جوری هول افتاده تو دلمون . هر دقه منتظرم با اون ماشین مسخره ش ظاهر شه جلو پای ما ... جون منیژ از همون اولش معلوم بود یه گیری تو کارش هست.



نوشته شده توسط :ساره
پنجشنبه 22 اردیبهشت 1390-01:00 ب.ظ







فکر کرده می شوم انگار
من نیستم که هستم در این مرزهای بی تسکین ِ بی بعد فضا

پاییده می شوم انگار
با نگاه تیز چشم های نامرئی آدمکانی آدمخوار
در سرزمینی که هیچ گاه امن نبوده برای اندکی پرسه

بازی کرده می شوم انگار
در کالبد عروسکی خیمه شب بازی
که هزار بار دستانش را تا پشت گردنش بالا برده
ولی نخ هایی را که از آویزان است پیدا نکرده






نوشته شده توسط :ساره
چهارشنبه 21 اردیبهشت 1390-07:10 ب.ظ




از راه كه رسیدم ، فاطی كوچیكه انگاری كه كمین كرده باشه واسه ما با اخمای گره زده، شیشه به دست اومده تو شیكممون كه « بفرما ! مُرده ! حتی یه بار هم اژدها نشد ! » نیگا به جنازه ی مارمولك ته شیشه انداختم كه دُم نداشت ... « دُمش كو پس؟ » دوباره اخم ریخته تو صورتش كه « دیروز كه منوچ میخواست دُمشو آتیش بزنه یهو كنده شد ! اژدها هم نشد ! ... تو گفتی اگه بهش علف بدیم و دمشو آتیش بزنیم اژدها میشه ... ولی این فقط مُرد! » عجب گیری افتادیم از دست اینا... چند روز پیش همین جِزقله آبجیه اومده میگه « آبجی منیژ ، واسه تولدم یه اژدها میخری ؟» جان ؟؟؟ میگم اژدها میخوای چیكار ؟ یه لقمه چپت میكنه! میگه « میخوام سوارش شم برم مدرسه ! » میگم اونكه تو میخوای ماشینه . میگه « نه من خودم تو اون كارتونه دیدم ! همه شون با اژدها می رفتن مدرسه » هرچی آتیشه از تنبون این تلویزونه ! از سر وا كنی گفتم اژدها خریدنی نیست كه . اینا همه شون اولش مارمولكن. چیزی كه میكندشون نره غول، یه علفیه به اسم «آمبیشه»* اینو كه می خورن هی بزرگ و بزرگ تر میشن و كله شون میره بالای ابرا و یه چیزایی می بینن و یه حرفایی میزنن كه ملاج دورو بری ها به سوت ممتد می افته. مردم هم هی دورش جمع میشن و براش كف می زنن و ریسه می رن تا آخرش طرف میشه سیاستمدار ! به كسی هم سواری نمی ده... یه كم بر و بر نیگام كرده می پرسه « اژدهای آتیشی چی ؟ » این فاطی كوچیكه گیر كه میده باس با چكش بادی گیرشو وا كرد . گفتم اونا چینیَن. اون قدیما یه بار تو چین دُم یكی از همین اژدها ها رو آتیش زدن و گفتن حالا مَردی خاموشش كن ! اون بی نوا هم هی دور خودش چرخید و چرخید و فوت كرد تا به تلو تلو خوری افتاد. یهو اون وسط گود شروع كرد به فش وفش و آتیشی به پا شد كه دود از كله ی مردم بلند كرد و جرقه انداخت به اونجای همه ... من ِ ساده رو بگو كه فكر كردم سرو ته قضیه هم اومده ... می گم بش چی دادی بخوره ؟ میگه «كاهو!» میگم مگه بُزه كه كاهو بخوره ؟ به این باس پشه می دادی ! اون علفا كه من گفتم مال خارجستونه . تو این خراب شده پیدا نمیشه. برو چالش كن این بدبختو ... اووخ ! امروز هم تولدشه ! موندم جای اژدها چی بخرم براش.

 

 

*آمبیشه یا اَمبیشه كه از ریشه ی اَمبیشِز (ambitious) اومده، علفیه كه خارجكی ها بهش میگن گیاه «بلند پروازی»

 

پ.ن تولدت مبارك "خواخَر" !       



نوشته شده توسط :ساره
سه شنبه 20 اردیبهشت 1390-09:10 ق.ظ




مرحوم دكارت می فرمایند : « می اندیشم، پس هستم ! » ولی ما همین جوری هستیم كه هستیم ! به كسی چه ؟!

پارسال كه عصی باباش براش "پی سی" خریده بود و از ذوقش داشت این بلاگو واسه ما راه مینداخت، گفت بیا در فضای مجاز شاعری كن كه فضای مجاز خوب چیزیه و بدون وجودش كُمیت چرخه ی حیات میلنگه!  ما یه كم نازو عشوه اومدیم كه ما وقت نداریمو منیژكو چه به این قرتی بازیا و ما مورچه ای بیش نیستیم در جمع شعرا و نوشته هامون مث وَنگ نوزاده میون خرناس عربده كِش های حرفه ای و این حرفا . عصی اما زیر بار نرفت و گفت این نازو ادا هات به یه وَرم ! منیژكی كه من میشناسم بالتخم و تحقیق مُرده ی این جنگولك بازیاست . خلاصه این شد كه ما به فضای مجاز اومدیم و با شما اُناس بلاگ نگار و شاعر و خرهیفته آشناییَت پیدا نمودیم.در این بین التفات یافتیم كه افراد مغز كروكودیل خورده ای هم هستند در این فضا ، كه در هر فاصله ی چند پیكسِلی ِ بین دو كلمه از نطق ما، خمپاره ای از مافیهاخالدونشون در می كنن به نوشته های ما و از پشم خر گرفته تا چیز ثریا ، به همه جا گیر می دن و ایرادها و بهونه هاشونو به همراه محتویات دیگر معده ، از حلقومشون خارج كرده و سرازیر كلمه های بی نوای ما میكنن. نمونه ش همین «ساره» هه ! كه به طرز مشكوكی از همون اوایل هی به ما گیر می داد و مدتی هم خصوصی فحاشی میكرد و حالا هم كه از طفولیت مجازی درومدیم و خرهیفته تر شدیم و اسباب كشی كردیم باز دوباره پیداش شده . هیچ آدرس و آماری هم از خودش در نمیكنه ! من از همین "تِری وون" به شما اعلام می كنم : شما اگه تخمشو داری بیا تو روی ما وایسا و حرفتو بزن ! و اینقدر پشت مجازیت دنیای مجاز قایم نشو ...  



نوشته شده توسط :ساره
یکشنبه 18 اردیبهشت 1390-04:00 ب.ظ









برای پریدن همراه کلاغ ها

در کلاغ پر های جا مانده از کودکیم
پر نمی خواهم
حتی از این ارتفاع
بگذار هرچه می خواهد بشود
پریدن، پریدن است
کلاغ ، پر ... گنجشک، پر... منیژک، پر ... تو ...

تو اما  نپر!
تو آن پایین بایست
و سقوطم را تماشا کن




نوشته شده توسط :ساره
جمعه 16 اردیبهشت 1390-09:00 ق.ظ




داشتیم شام سرهم می کردیم تو آشپز خونه که منوچ اومده گیر داده بیا برام مغغغاله بنویس واسه مسابقه. بش می گم ، مقاله ! نه مغغغاله... موضوش چیه حالا ؟ چشاشو چپ کرده می گه « ریشه یابی علت استملال دُخامیات » بش می گم ، استعمال دخانیات! تو که اسمشو هم بلد نیستی تو دهنت بچرخونی لازم نکرده مقاله از خودت دَر کنی . کج و کوله کرده خودشو که جاییزه می برن اردو ... من نمیدونم این آموزش پروری با خودش چی فکر کرده با این مسابقه هاش . پارسال هم همین منوچ اومده بود گیر داده بود « چگونه پدیده ی این وَرجِن را اون وَریش کنیم » والا زمان ما همون «علم بهتر است یا ثروت » ته پیچیدگی و چاله ش بود. این همه فسفر سوزونی هم نمی خواست . با خیال راحت می نوشتی هر خری میدونه علم بهتره! یه بیست خوشگل هم مینداختیم تو کارنامه مون و آویزون کسی نمی شدیم که موقع املت پختن برامون از خودش ریشه یابی در کنه ... محض کم نیاوردن جلو این فسقل داداشه، ریشه بافتیم واسه ش که : عالمان اعظم میگن گرایش بشر به دود و اینا به خاطر منشاء دودآلود خود عالمه که منخرین آدمو یاد دودستان ازلی حیات میندازه ! دیدیم زیادی داره هاج و واج نیگامون می کنه ، محض تفهیم بیشتر حالیش کردیم که اون زمان که نه زمینی بود نه کهکشانی ، همه جارو یه گاز رقیقی گرفته بود که به طرز مشکوکی یهو متراکم شد و شد شکل  یه دودی که هرچی بش زل میزدی هیچی توش نمیدیدی. این دوده بعد چند وقت حوصله ش سر رفت و ترکید. از تِرِکمانش هم ما بوجود اومدیم !!! اجداد غارنشینمون هم محض یادآوری ماجرا، وقت عزا و عروسی و ختنه سرون که دور هم جمع می شدن ، خوششون میومده یه دودی هوا کنن به  احترام " دودِستان ازلی حیات" و دفع ارواح خبیثه و جلب رضایت خدایان و اینا ! بعد هم  واسه اینکه پاهاشون خواب نره، شروع می کردن به اسفل جنبونی و لگد پرونی دور آتیش. خوب که این دودا تا مغزشون می رفت بالا زوزه های گوش خراش می کشیدن و مدهوش می شدن. عینهو سرخ پوستا، که عادت داشتن هروقت میخواستن یه تصمیم مهم بگیرن چپق بکشن. چون دود این چپقه ، محض مشورت و اینا، وصلشون میکرده به هوشمندی های فوق طبیعی ِ همون دودِستان ازلی ... فهمیدی ؟ ... نفهمیدی ؟ ... ای بابا ... نمی دونم چرا تازگیا بچه ها اینقد خنگ شدن !


نوشته شده توسط :ساره
سه شنبه 13 اردیبهشت 1390-10:34 ق.ظ




ما دوزاریمون ننداخته ته چاهه ... هرچقدر هم كه شما زور بزنی از این پایین تر نمیره ... بیخودی هِی اون سیفونتو نكِش به ما ... نیگا به این نیش همیشه بازمون هم نكن شازده ... مزه ی دهنمون طعم گَس خرمالوهای كاله ... اینجوری زندگی نكردی كه بفهمی ما صب تا شب حواسمون پی كلاغ های سیاهه ...  لامذهبا خبر می برن واسه نااهلا ... لگد می زنن به سفید بختی ما ... بیخودی هِی نور-بالا نزن تو چِشای ما ... ما همیشه تو كوچه ی علی چپ گُمیم... گنگ و ماسیده می خندیم به نیت تعبیرش به بلاهت محضمون ... اینجا نباس واقعی بخندی ... نباس بذاری باور كنن خوش بختی ... وگرنه دست می گنن تو حلقتو به زور می كِشن ازت بیرون هرچی كه داری و نداری ... این جگر زخمی كه شما داری می زنی نابلد سینه های ما نیست ... بزرگ شده با ما ... چنگ انداخته به جونمون همه ی راه ... تا رسیده اینجا تو دهن شما ... لازم نكرده دلت بسوزه برا بی عقلی ما ... ما دوزاریمون همیشه ته چاهه ... از این پایین تر هم نمیره ...

آخونده همچین رید به هیكلمون كه انگار ما فقط یه مشت نفهم ِ پَشمیم. مرده شور موسسه رو ببرن با این برنامه های اخلاقی اجتماعی فرهنگی !  

 

بلاگ حضرت استاد «علی.م» به اینجا منتقل شد !



نوشته شده توسط :ساره
دوشنبه 12 اردیبهشت 1390-10:33 ق.ظ




عصی داره تحقیق می کنه که چرا تو طالع ما اینقده نحوست میاد تازگی ها . ما هم به هوای کمک به تحقیقاتش رفتیم تو این کتاب طالع بینی سامورایی نیگا کردیم دیدیم سال خروس به دنیا اومدیم . بعد نشستیم تحلیل کردیم که خروس ها بر سه طایفه اند ! خروس ِ لاری که مال منطقه ی لاره – نرسیده به اَبَر کوه دماوند – که به خاطر آب و هوای خوش اون دور و بر خوب بنیه ای داره و می تونه هر مرغی رو که از کنارش رد میشه به قُدا قُدا بندازه ، که شامل حال ما نمیشه! دومیش خروس بی محله که آدرس دقیقی نداره و ساعتش هم خرابه . همینه که دو ساعت مونده به اذان صب ملتو زابراه میکنه و خوابشونو زهر مار ! ما چون یه ساعت جدید از غیر منتظره ترین کادو گرفتیم ، که خیلی هم درست کار می کنه، این هم شامل حال ما نمیشه! سومیش خروس جنگیه که اگه بگی بالا چشت ابروه دارو ندارتو به هم گره میزنه و تا حرفتو پس نگیری ول کن ماجرا نیست ! عصی معتقد بود که این آخری یه جورایی شامل حال ما میشه ! از نوعش که بگذریم ، اصولا این موجودات غُدی خاصی دارن که مخصوص خودشونه . مثلا اگه به یه خروس معتاد بگی  « کی به این راه کشوندت؟» با افاده ی خاصی کاکلشو بالا می زنه و میگه « خودم!» نه تقصیرو میندازن گردن کسی ، نه هم از کسی توقع چاره هوا کنی دارن! عینهو منیژ ! خروسا خاصیت عجیبی در سرگرم کردن خودشون دارن .  بازم عینهو منیژ! می تونن تک و تنها چار ساعت یه توپو بکوبن به دیوار و صداشونم در نیاد. (خارجکی ها به این بازی می گن اسکواچ ! گویا مبدعش یه خروس بوده !) ورزش های یه نفره رو هم ترجیح میدن . مث کوهنوردی و شنای قورباغه و کُشتی! ( اخیرا دو نفر از فیلا (یعنی فدراسیون جهان کُشتی . با فیل ها فرق داره) که گویا خروس هستند ، طرحی دادن که ازین به بعد هرکی رو تشک با خودش کُشتی بگیره هم قبوله . که البته هنوز در دست بررسیه) طی تحقیقات انجام شده، ماده خروس ها ( با مرغ اشتباه نشه لطفا) زیاد اهل این غُد بازیا نیستن و ویژگی مهمشون کدبانوگریه !!! که به واسطه ی اون مایلند تمام امورات خونه رو مستخدما انجام بدن ! بسیار هنرمند و خوش پوش و مجلس آرا و  خرهیفته اند و از هیچی کم نمیارن ! و در مورد اینکه وصلت ایده آل خروس با چه حیوانیه ، طبیعیه ! با اولین مرغی که از کنارش رد بشه ! نر و ماده ش هم مهم نیست. فقط کافیه در مقابل هر قوقولی خروس ، چشاشو خمار کنه و عشقولانه بگه « قُدقُد» که به زبون خودشون یعنی «هرچی شوما بگی »... و هنوز علت گره خوردن بخت ما مشخص نیست!

بلاگ حضرت استاد «علی.م» به اینجا منتقل شد ! قربان تبریک !



نوشته شده توسط :ساره
یکشنبه 11 اردیبهشت 1390-10:32 ق.ظ






نوشته شده توسط :ساره
پنجشنبه 8 اردیبهشت 1390-10:31 ق.ظ














  • تعداد صفحات :6
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
  • 5  
  • 6